تنهایی خوره مغزم شده ، گداختگی این بی کسی ، ذهنم را تاول باران کرده...حس می کنم ترکیدن تاولهای چرکین فکرم را ، و می بینم چرکابه های آن را که جای خون ؛ شریان های وجودم را پر کرده...قلب ، قلب بیچاره من که مجروح عشق یک سویه است ، پر از چرک و خون و عفونتیست که ذهن تاول ترکیده ام به او حُقنه کرده...قلب عاشق به ظلم و اجبار فکر منزوی ، خون کثیف انزاوا را در کالبدم پمپاژ می کند...چه عاشق مفلوک و تنهایم من..