
دلم برای یه دل سیر نوشتن تنگ شده..بعد عهد و بوقی وقت سر خاروندن پیدا کردم واسه یه جو نوشتن...اونم کمتر به حیاط خلوتش سر می زنه..هنوز یادداشتی رو به روز نکرده...مهم نیست..مهم اینه که پیشمه، پیششم...مهم روزای خوبیه که پشت سر میذاریم...چشم نخوره این روزای زیبام...کنار همیم و خوب نفس می کشیم ، حالا نه اون و نه من لحظه ای بی هم بودن رو نمی تونیم تحمل کنیم...اون حس رو کمتر به زبون میاره اما من میگم چه اینجا چه چشم در چشم زیباش......
ادامه مطلب
باز از اون حسای غریب که توش له له زدن عشق اومده سراغم...خب شاید بارون آخر اردیبهشت و نیم دور چرخ زدن تو شهر غم گرفته تهرون و خریدن یه مشت توت در کنار کسی که داره احساسشو با آهنگ ی که تو ماشین پخش می کنه فریاد می زنه این هوای غریب رو انداخته تو جونم...شاید ...
ادامه مطلب
تنهایی خوره مغزم شده ، گداختگی این بی کسی ، xa0ذهنم را تاول باران کرده...حسxa0می کنم ترکیدن تاولهای چرکین فکرم را ، و می بینم چرکابه های آن را xa0که جای خون ؛ شریان های وجودم را پر کرده...قلب ، قلب xa0بیچاره من که مجروح عشق یک سویه است ، پر از چرک و خون و عفونتیست که ذهن تاول ترکیده ام به او xa0حُقنه کرده...قلب عاشق به ظلم xa0و اجبار فکر منزوی ، xa0خون کثیف انزاوا را در کالبدم پمپاژ می کند...چه عاشق مفلوک و تنهایم من.. ...
ادامه مطلب
او چندی پیش نامه ای برای من نوشت با این مضمون xa0"ميايم و مي روم و رفتن و دور شدنت را آرام و صبورانه نگاه مي كنم...از هم دور مي شويم مثل دو تكه پاره ابر در باد...."xa0من ماندم در طوفان ، او رفت با نسیمی کوتاه xa0، تلخ و سرد و سیاه xa0با کلماتی دلخراش پر غیض xa0... ...
ادامه مطلب
این روزمرگی کوفتی منو از یه دل نویسی ناب دور کرده...خیلی دلم میخواد سفره دلمو برای نوشتن پهن کنم...کاش مجالی برای سر خاروندن بود تا مثل روزهای نچندان دور از قلبک عاشقم که ذره ای از ارادتش xa0به معشوق کم نشده بنویسه...خب این روز حضورا بی واسطه حرف از دوست xa0داشتنو xa0به میون میارم...و اون هم بی واسطه و بی ناز و کرشمه میگه...دوست دارم...این یعنی یه بغل دنیا...یه آغوش باز از طرف خدا...xa0...
ادامه مطلب
.من همان عاشق همیشگیم از ازل تا ابد...چه بحواهی چه نخواهی من همان آدمم با همان حرارت و عشق یا کلی خاطرات از تو؛ از قلب بگیر تا مغز جادها خانه ها سفرها .. شهرستانه و سهراب سپهری و گلاب . تکیهدمیر چحماخ... گویا خدا تو راxa0مهار کننده تپش قلب عاشفم قرار داده تا مباد لگام احساسم پاز شود و چون اسب سرکشی رم کرده و عنان از کف بدهد....xa0اگر توصیه های تو نبود عقل را بر خود مسلط نمی کردمxa0همچنان ساعتها پشت پنجره xa0خانه اتان xa0می نشستم جز حدای عشق خدایی را بنده نبودم....قلب نازنینت به دهلیزهای لب پیوند...
ادامه مطلب
با خودم هنوز کنار نیامده ام . هم با خودم و هم با دلم. بخاطرش سکوت می کنم تا این روزهای سخت نیز بگذرد. گرچه خسته شدم از این اعوجاج رفتار اما چه کنم که دل زورش بیشتر از عقلست. بخاطرش مماشات پیشه کرده ام. دلم از سویی مرا به سلوک عاشقانه های همیشگی دعوتم می کند و عقلم سد می گذارد بر دست و پا زدنهای دل. چه آوردگاه خونینی است جدال عقل و دل...
ادامه مطلب